X
تبلیغات
دانلود و خواندن آنلاین رمان

دانلود و خواندن آنلاین رمان

رمان های عاشقانه و مو ضوع های جذاب ایرانی

دوستان عزیزم خیلی خیلی شرمنده هستم این وبم کلا تعطیل کردم اگر دوست داشتید به این وبم تشریف بیارید



http://antirboy.blogfa.com

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1392ساعت 18:8 توسط ریحانه سادات خوش نظر |

-سلام مامان خوبم، خوبین و خوشین؟
-سلام عزیزم، آره ما خوبیم. تو خوبی؟کامیار خوبه؟
-چه خبرته مامان هر دومون خوبیم. کی میائد تهران دلم براتون تنگ شده ؟
- مادر بابات توی روستا کار داره ولی زود میایم گوشی را بده کامیار کارش دارم فعلا کاری نداری مادر؟
-نه خداحافظ
-کامیـــــــــــار بیا مامان پشت تلفنه
از وقتی به عقل و هوش آمدم توی شهرهای بزرگ رشد و نمو کردم و مامان و بابا توی اون روستا نسبتا مترکه البته نمیشه بگی متروکه باید بگی بی امکانت نظیر برق و آب و گاز خیلی چیزای دیگه که اینا مهم ترینشون ولی بازم متروکه به نظر می آید
وقتی از بابا پرسیدم چرا من  باید جدا از شما توی شهر زندگی کنیم؟گفت دوست ندارم بچه هام از دنیا عقب بمون شما حق دارید از همه ی امکانت دنیا استفاده کنید موبایل اینترنت دانشگاه و ......
اون اوایل فکر می کردم من سربارش هستیم و می خواد من را از خودش جدا کنه برای همین مدام سوال پیچش می کردم
یکبار به مامانم گفتم مگه این همه دختر و پسر روستا دارن میرن شهر دارن ؟توی روستا کار می کنند کشاورزی، دام داری می کنند!مگه همه امکانت دارن که من ندارم ؟تازه ما که بیشتر از همه ی مردم روستا وسیله های مدرن و به روز داریم! من دوست دارم توی طبیعت کنار پدر و مادر زندگی کنم می خوام راه شما را ادامه بدم
در جواب با ناراحتی که توی چشماش موج می زد گفت:راه ما را خیلیا ادامه می دهند نیت من و پدرت این نیست که تو  از امکانت بهره مند بشی نیت اینه که بری تحصیلات کسب کنی توی جامعه جایی داشته باشی بهت احترام بزارند توی جیبت پول باشه بتونی زندگی تشکیل بدهی اما کرشمه هیچ دوست ندارم غرور بگیری و به مردم کشورت خدمت نکنی امید وارم حرفایی را ه زدم با غرور گوش نداده باشی پول خوبه ولی نه این که به مردم پوز جیبت بدی پول داشته باشی که به انسان ها کمک کنی اولین درس من توی زندگیت این باشه که انسانیت داشته باشی و به غرورت اچازه ی سر کشی ندی
شاید چون بچه بودم حرفاش جدی نمی گرفتم ولی الان که به قدرت استدلال و منطق رسیدم معنی صحبتاش می فهمم ولی بازم یک چیز هایی به نظرم مشکوکه همین که بابا هیچ وقت اجازه نمی ده تا ازدواج نکردم وارد روستا بشم!!!!
-چه خبره تو فکری ؟
-داشتم به اون روز ها فکر می کردم و شکهام
-پاشو ناهار درست کن گشنمه باید برم کارای پروازم را ردیف کنم
برای ناهار خورش لوبیا سبز درست کردم دل و دماغ هیچ کاری را نداشتم مدام توی فکر گذشته ها بودم گذشته ای نچندان دور
-چته؟ حالم بهم زدی!!! برام تعریف کن چی شده تا بتونم کمکت کنم
-چیزی نشده دلم می خواد ما بریم پیش مامان و بابا
-حرفشم نزن بابا ناراحت میشه دوست نداره تو تا وقتی ازدواج نکردی بیای توی روستا
-چرا تو می تونی بری ولی من نه ؟دلم تنگ شده
-برو پیش خیاط بگو گشادش کنه!! زود برو سر درسات، نمی خوام شرمنده مامان و بابا بشم تو رو فعلا سپردن دست من
-هه هه هه خندیدم بامزه ی بی مزه ،همیشه وقتی بحث به اینجا کشیده میشه همین میگی
دیگه آدم باید تلخی و شیرینی زندگی جلو همیشه که روزگار به وقف مراد دلت نمی گذرد مثل تمامی این سال ها بیام بی خیال کار مامان و بابا بشم
بخاطر رو کم کنی همه که شده ذهنم باید مترکز می کنم رو جزوی استاد شهیدی کاملا می خوانمش نمی خوام جلوی بهزاد کم بیارم پسره ی مغرور دوست داشتنی شیطان من چی گفتم؟ دوست داشتنی !!خب معلومه که دوست داشتنی.  با صدای موبایلم از افکار پریشان رهایی پیدا می کنم
-اُه اُه بین کی زنگ زده چطوری بهناز؟
-با لحنی که بوی شوخی می داد:بهت یاد ندادن سلام کنی، خوبم تو چه طوری؟
-بر عکس تو داغونم یک طرف سرم پر از مامان و باباو یک طرف هم پر از بهزاد خیلی سخته عاشقش باشم ولی جلوش نقش آدم بی احساس بازی کنم و سرد باهاش برخورد کنم
-می فهممت می خواستم ازت دعوت کنم با بچه ها بریم رستوران مهمون تو
-خیلی پرویی اگه دونگاتون می ذارید میام والا خودتون برید حالا کیا می آیند؟
-اگه بگم کیا با هام مون میان حاضری مال همه را حساب کنی!!!!!ًً
-بهزاد داره میاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟
-آفرین دختر چیز فهمم حالا مشتلوق بده دونگ منم، تو حساب کن
-چرند می گی بهزاد با اون غرورش پا میشه بیاد با من و تو و دوستان رستوران صد در صد بزور داره میاد و یا بازم شیطونیش گل کرده! حالا کی راضیش کرده همراه ما بیاد؟
-من راضیش کردم
-جون عمه ات تو راضیش کردی!!دونگت با من آدرس بده.
- بله من راضیش کردم خانم رگ داداشم تو دستمه ،خیابان .......رستوان .........
با کلی وسواس مانتوی زیبای مدل دار قرمزم را با شلوار کتان مشکی و شال مشکی پوشیدم در فکر بودم که آیا آرایشی روی چهره ام بنشانم یا نه؟ که رژ قرمز براقم را خیلی ملایم روی لبم کشیده ام طوری که حالت برق لب گرفت و با مداد چشم کار را پایان دادم از کشوی کفش هایم صندل پاشنه دار قرمزم را پا کردم و با اعتماد به نفسی بالا سنوتا ی سفیدم را به حرکت در آوردم و دقیقا سر ساعت 9 وارد رستوران شدم با وارد شدنم تمام چشم ها به سمتم چرخید من با خجالت راه را در پیش گرفتم و در کنار بهناز نشستم با صدای که لرزش در آن کاملا مشهود بود:
-سلام به همگی
وقتی  جواب سلامم را گرفتم بهناز خیلی آرام به حالت پچ پچ کنان کنار گوشم گفت:
-کثافت چرا این قدر خوشگل شدی همه دارن نگات می کنند به خاطر دادشم خوشگل کردی؟؟؟؟!!!!!!!!!!

-اولامرسی دوما من؟من؟به خاطر بهزاد خوشگل کنم
-خر خودتی کرشمه جان من که خودی هستم بهزاد وقتی دید همه دارن دم در ورودی را نگاه می کنند برگشت ببینه چه خبره که خودشم ماتش برد  برق تحسین توی چشماش موج می زد
-زشته هی در گوشی فک می زنیم نگاه کن همه دارن بد بهمون نگاه می کنند
همه در حال گپ زدن بودیم که به سفارش دوستان قهوه ی تلخ و کیک با طمع های متفاوت برامون سر میز چیدند
-دوستان عزیز خیلی متشکرم که مهمانیم را قبول کردید امیدوارم من هم در شادی های شما سهیم باشم بفرمایئد از خودتان پذیرایی کنید
جانم این چی گفت مهمونیم؟ سلقمه ی محکمی به پهلوی بهناز وارد می کنم که از شدت درد صورتش کبود میشه شروع می کنه به سرفه زدن
-چه مرگته بیشعور پهلوم سوراخ شد
-بهزاد چی می گه مهمونی مهمونی میکنه
-الهی بمیری کرشمه خوب مهمونی دوره ای گرفته قراره همه بگیریم البته با پیشکش های دوستان
-من که هدیه ای نخریدم
-نترس من خریدم با هم میدم حالا بعدش پولش ازت می گیرم
-خیلی خسیسی!!
-قبل از خوردن شام نبوت به دادن هدیه ها به بهزاد بود(نگاه کن تو رو به قرآن مثل بچه 3 ساله ها برا خودش  ذوق می کنه اوف خدایا اینم آدمه من بهش دل بستم!!)
-بهزاد این هدیه از طرف من و کرشمه است انشااله 100 سال به این سال ها
با باز شدن هدیه نزدیک بود فکم بیافتد پائین با چشمایی پر از تعجب به بهناز خیره شدم این چی بود خریده بود یک عروسک جادوگر که با دیدنش از ترس سکته می کردی
خود بهزاد با چشمانی از کاسه بیرون زده به هدیه اش نگاه می کرد که شلیک خنده ی فرح و بهناز و شمیم و مهراد و علیرضا و کل برو بچ رفت به هوا خودمم خندم گرفت
با خنده:به خدا من خبر نداشتم بهناز خریده من جبران می کنم
واقعا خیلی ، بین این همه هدیه ی شیک وآنتیک یک همچین چیزی هم در بیاد بهزادم  خیلی محترمانه در جوابم گفت:
-خواهش می کنم خودت را ناراحت نکن کرشمه خانم هیجان توپی بود بیشتر از بقیه کادو ها بهم حال داد مرسی زحمت کشیدید
-بسه بسه مثل اینکه این فکر من بود بهزاد خان اون وقت تو از کرشمه تشکر می کنی
بهزاد با لبخند
-بهناز خانم گل ازتو هم متشکر واقعا لطف کردی
-آفرین حالا این شد یک چیزی
تا آخر شب با بچه ها خندیدم و بهزاد دید زدم صورت بیضی واستخوانی لب های باریک و کاملا متناسب بینی استخوانی و باز هم متناسب و در نهایت آن چه که همه را در نگاه اول جذب خود می کند چشمان خمار مشکی به رنگ شبش،  مو های لخت مشکی و صورتی 3 تیغ کرده در پیراهن سرمه ای و شلوار کتان مشکی جا خوش کرده بودند می شد گفت که او علاوه بر جذاب بودن زیبا هم هست مخصوصا با تبسم هایی که روی لبش هر از گاهی می نشستند
 وقتی به تخت گرم و نرم رسیدم چهره ی زیبای بهزاد جلوی چشمانم آمد و خوابی راحت و آرام را به من هدیه کرد 
-پاشو آبجی گلم بیا صبحانه بخور بری دانشگاه
-وای کامی، جون من بزار بخوابم
-پاشو عزیزم پاشو
با کلی غرغر کردن ودخیل بستن از تخت خوبم جدا می شود با چشمانی بسته و دستانی بی جان مسواک می زنم بعد از خورن یک صبحانه ی دبش راهی دانشگاه می شم
ای بابا خب بروجلو بزار بقیه برن تو پارک هر چی هم بوق می زنی جلو نمیره"می بینی مردم خب مرد مومن برو جلو"
-با عصبانیت از ماشین پیاده می شوم تا به ماشین این فرد محترم می رسم گازش می گیره و می ره
ماشینش خیلی سانتی مانتان می زنه توی پارک آتش از توی گوشام می زنه بیرون سوار ماشین میشم کنار همون ماشین پارک می کنم هر دو همزمان از ماشین ها پیاده می شویم با دیدن بهزاد کفم می بره با صورتی که حالتش کم از میر‏غضب ندارد به سمتش هجوم می برم
-بهزاد مرض داری 20 مین جلوی دروازه پارکینگ نگهم داشتی و زودم می زنی به چاک
با ابرویی با داده و حالت لبانی که نشان می داد داره مسخره ام میکنه:
-خانم کوچولو جا بود می تونستی از بغلم رد شی
-ببخشیدا اگه مورچه بودم می تونستم رد بشم نه با یک ماشین
-اه من مورچه کنارم می دیدم نه یک خانم و ماشین
تلالفی می خوای می کنی دارم برات
-چششماتون مشکل دارن حتما به یک چشم پزشک مراجعه کنید بابا بزرگ
بدون توجه بهش راهم را به سمت یونی دکده در پیش گرفتم این دیگه می خواد حال من بگیره کشته منو با این غرورش و اعتماد به نفس کاذبش"خدا جون یعنی آدم از این بهتر نبود من عاشقش بشم،خدایا کرمت شکر"
یا قرآن یک دفعه یک لنگ پا آمد جلوی پام منم که ماشاله غرق در افکارم تالاپی پرت شدم توی جوب با صورتی که از عصبانیت رنگش شده بود خون به سمت این آدم بیشعور گشتم بهــــــــــــــــــــزاد می کشمـــــــــــــــــــــــــــــت
برای اولین بار داشت اشک توی چشمام حلقه میزد کرشمه تو گریه نمی کنی تو قوی هستی تو میتونی
بی شعور زده من درب داغون کره و به خیال داره راه می ره من اگه حالت نگرفتم کرشمه نیستم کمندم
مانتوم تکان دم با 5 مین تاخیر وارد کلاس شدم
-با صدایی بی نهایت آرام :بهناز !بهناز!
-هان
-هان کوفت با هم همکاری می کنی حال بهزاد بگیرم
-آره هستم چه جورم بهزاد دقیقا ردیف جلویی ما نشسته بود جرقعه ای توی ذهنم زده شد از گوشه ی مانتوم یک تکه پارچه کندم
-بهناز سوزن قفلی داری یا سوزن ته گرد
-از هر دو موجود است بفرما
-پارچه را دقیقا بین دو جیب پشت شلوارش با سوزن ته گرد و قفلی محکم محکم چسباندم
-خانم پندار میشه این مطلب توضیح بدید
چون از قبل با بهناز هماهنگ بودم با اعتماد به نفس و غرور از جام بلند شدم مطلب نوشته شده روی کاغذ بی استرس و ترس توضیح دادم
-خانم بهتره حواستون را به من بدهید
-استاد من که کامل گفتم حتی بدون تپق پس چرا یک انتقاد نا به جا می کنید
-بله شما درست می گید ولی من برای خودتان می گم
اه پیره مرد خرفت هر کار بکنی بازم گیر می ده راسو ی پیر
-خب بفرمایئد
من و بهناز و فرح داشتیم بادقت به بهزاد نگاه می کریدم آقا به  از جاشون بلند می شن و کلاسور به دست راه می روند همه ی بچه ها ریز می خندیدند به من اشاره می کردند پشت سرش راه افتادیم هر کی نگاهش بهش می افتاد با لبخندی زیر زیرکی رد می شد و می رفت از شانس خوبم آقا داشتن می رفتن کافه ،کافه هم شلوغ بود حسابی من که داشت از خنده می پوکیدم توی کافه همه زدن زیر خنده و بهزاد یک لحظه به شک افتاد خودش نگاه کرد خب بسه دیکه گناه داره عشقم مسخره ی عام و خاص بشه دقیقا مثل حالت صبح جلو رفتم و یک ابروم دادم بالا و با لبخندی تمسخر آمیز
-تازگی ها دم در آوردید خبر داری؟یک دم زیباو قشنگ که موجب خنده ی همه شده واقعا که آقا دانشگاه جای افراد ی مثل شما نیست که با مدرک و تحصیلات دم می ذارید میاد دانشگاه
با یک حرکت ماهرانه پارچه را از پشت شلوارش جدا می کنم جلوی چشمش به حالت هیبنوتیزم تکان می دهم
که با اخم هایی در هم و صورتی کاملا جدی به طرف خم میشه منم که اِند نترس ها سرم جام مثل کوه وایمیستم
-بد بازی را شروع کردی مواظب عواقب کارت باش
- با لحنی بچگانه:وای مامان تسیدم گلبم آمد تو گفشم در ضمن من شروع نکردم یادتون رفته این بازی سرش از طرف شما آتش خورده؟البته حق دارید آدمی که آلزایمر داره چیزی یادشنمونه
با بی اعتنایی از جلوی چشمانش به سمت یک از میز های کافه می رویم با بهناز و فرح تر تر می زنیم زیر خنده
تا تو باشی با من علام جنگ نکنی درسته عاشقتم ولی از این یکی بدو کردن ها واقعا لذت می برم
-خوب حالش گرفتی حالا تعریف کن ببینم منظورت از  طرف بهزاد بازی شروع شده چیه؟
با ناراحتی از باختی که صبحی داشتم براشون تعریف کردم
با خوردن شکلات داغمون از جامون بلند شدیم همین که برگشتم سویشرتم بر دارم بهزاد و دوستای جون جونیشون دیدم که با نیش باز نگام می کنند
با صدای که مخصوصا بهزاد بروبچش بشنوم :بهناز قبول داری لبخند به همه می آید ولی به میز بغلیامون اصلا نمیاد اگه قبول داری بهشون بگو نیششون بندن
بهناز که نمی دونست چی می گم اطراف را نگاه می کرد و در نهایت بهزاد اینا را دید برگشت گفت:راست می گه کرشمه ،دادش گلم نیشت ببند خیلی زشت می شی
ولی خداییش بهزاد وقتی می خندید خیلی خوشگل می شد  طوری که دوست داری 3 ساعت بهش ضل بزنی با این حرف بهناز نیش کلشون بسته شد پشت چشمی براشون نازک کردیم خیلی آنتیک از در کافه رد شدیم
-خب بچه ها کاری ندارید ؟
-نه برو به سلامت
-بای عصر بیا پیشم کامیار ساعت 10 میره
-حالا میزنگم بهت بای
در بین راه هوس خرید کردن به جانم افتاد روبه روی پاساژ ایست می کنم 3 ماکسی زیبا خریداری می کنم از جلوی بویتیک مردانه ی گذر می کنم پیراهن زیبا و برند داری توجه ام را جلب می کند
-ببخشید آقا میشه اون پیراهن توی ویترونتون ببینم
-بفرمایئد
من که سایزش بلد نیستم آهان بهناز!!!!!
-سلام بهناز سایز و رنگ مورد علاقه ی بهزاد؟
-اجازه بده یکی یکی سایز چی شلوار کفش پیراهن؟
-سایز پیراهنش
-برای چی؟
-میشه سوال نپرسی ؟
-خیلی خوب
L رنگ لیمویی را هم دوست داره
بدون تامل ارتباط  را قطع می کنم
-میشه رنگ لیمویش بدین
-می برم چند میشه
-300 هزار تومان  قابل نداره
-مرسی
این رو خریدم تا هر وقت که بهم گفتی دوستم داری این پیشکشت باشه"چه خوش خیالی هستم من !!مگه من چیم کمه؟ بله درسته من زیبایم زبان زده همه است از لحاظ کمالت هم که سرشناس پس همه چیز به خوبی و خوشی حله"
-کامیار نمیشه نری من تنها می مانم بعد از 4 سال آمده بودی پیشم مامانم که امروز زنک زد و گفت نمی توانند بیان خود من خیلی تنهام
-نه نمیشه عزیزم دانشجو هام منتظر اند باید برم به زندگیم برسم 
-باشه همتون برید به درک
جلو آمد مرا در آغوش کشید سرم را به سینه ی ستبرش تکیه داد و نجواگونه:خواهرم تحمل کن همه ی این کار ها دلیلی داره و دلیل اصلی خودتی من باید برم مامان و بابا هم بخاطر یکسری مشکلات نمی توانند روستا را ترک کنند به دیدنت بیان تو که هر شب باهاشون حرف میزنی اونا هم به خاطر تو می رن شهر توی کافی نت با وبکم با هات ارتباط برقرار می کند پس ناراحت نباش از تنهایی، تو می تونی عزیزم مگه نه؟
-آره خرم کن من می تونم برو به سلامت انشااله موفق باشی
-نمیای بدرقم کنی تا فرودگاه
-چرا میام تو برو ماشین روشن کن
با بهناز هماهنگ کردم بیاد فرودگاه که از اون طرف با هم بیام خونه من که منم تنها نباشم البته این اتفاق موقته چرا؟چون یک مدتی کامیار پیشم بود بد عادت شدم.حالا ولش کن اینا را
-داداش مواظب خودت باش
-چرا بهناز نیامده مگه قرار نیست با هم برید خونه
-چرا.زنگ زد گفت دم سالن وردی آناهاشش آمد
ای جونم بهزادم همراشه نا خداگاه لبخند ژکوندی رو لبم جا می گیرد که از چشم کامیار دور نمی ماند
-لبخندای ژکوندت مال قریبه هاست اون وقت تو خانه برای من تو فکر و اخم های درهم، این طوری؟
-خودم را به آن راه می زنم و با حالتی که نشان از انزجار می دهد:خودت و با بهناز مقایسه می کنی؟چه دوره زمانه ای شده ؟و به قولی فیسم را به چپ و راست تکان می دهم
-خر خودتی خواهر گلم
-برام مهم نیست که باور کنی یا نکنی!!!!
-سلام آقا کامیار سلام کرشمه خانم
-سلام ،معرفی نمی کنی کرشمه؟
-اولا: سلام دوما: بهناز به تو یاد ندادن سلام کنی؟سوما:آقا بهزاد برادر بهناز و بهناز هم که معرف حضورتون هست.
کامیار و بهزاد در کنار هم نشسته بودند و از هر دری فک می زدند
-مسافران محترم پرواز 435 به مقصد لندن به گیت ها مراجعه کنید
- مرا در آغوش خود فشرد و بوسه ای روی لپم حک می کند و زمزمه وار:خوب کرشمه جان مواظب خودت باش باهات در تماسم مشکلی هم داشتی به بهزاد زنگ بزن باهاش در این مورد صحبت کردم اونم رضایت داره که کمکت کنه خب دیگه خداحافظ عزیز برادر
-با لخندی عریض :باشه داداشی تو هم مواظب خودت باش دوست دارم بای
بعد از خداحافظی دوستانه ی کامیار با بهزاد و بهناز کامیار در بین جمعیت انبوه مسافران گم شد هنوز نرفته دلم برای محبت های بی دریغش تنگ شده
-کرشمه خانم نمی خواهید شرف یاب شوید
باز این تیکه انداخت
-خیر نمی خوام شرف یاب بشم در ضمن کی شما را دعوت کرد بیاید بدرقه
با حالتی که کاملا مشهود بود بهش برخورده :اگر بهناز اسرار نمی کرد مطمن باشید نمی یامدم
-اِ چرا دروغ می گی بهزاد من کی گفتم تو بیا؟تو گفتی می تونم بیام من گفتم بیا.
-آقا بهزاد گونتون گچی شد پاکش کنید
بهزاد بی چاره دستش را به سمت گونه ی مثلا گچی اش برد و آن را پاک کرد که با اشاره ی من من و بهنازم شروع کردیم به خندیدن بهش
-با صدایی که از زور عصبانیت کاملا دورگه شده بود:من اگر به حساب شما دو نفر نرسم بهزاد نیستم می کشمتون
-ببخشید آقا بهزاد میشه بفرمایئد اسمتون چی می ذارید؟
رنگ صورتش زد به قرمزی کلا در یک ثانیه تبدیل به اژده های دو سر یا شایدم 12 سر شد
-برید گم شید تو ماشین
من و بهناز هم با لبخندی پیروز آمیز به سمت ماشین من راه افتادیم در بین راه ناگهان یک نفر دستم را گرفت و مرا به سمت خود کشید و می خواست با سرعت عملی بالا لبانم را ببوسد"یا خدا این آدما از کجا میان از آسمون یا زمین"هرچی بهناز زور می زد او را از من جدا کند زورش نمی رسید این بی شعور هم آن چنان دستانم را گرفته بود با خود می کشید که توان هر کاری را از من صلب کرده بود نمی توانستم حتی یک جیغ بزم بهناز به سرعت فریاد می زد:بهزاد بهـــــــــــــــزاد بهزاد بیا کرشمه را کشتن
از دور صدای آمدم بهزاد را می شنیدم اندکی از استرسم کم شد و بدن را سفت تر کردم تا مانع از حرکت شوم 
با یک حرکت ماهرانه فکر کنم از طرف بهزاد این مردک پرت زمین شد و من از چنگالش رهایی پیدا کردم بهزاد و مردک در گیر شده بودند و تا حد مرگ یکدیگر را مورد ضربات مرگبارشان قرار می دادند هیچ کس جرعت این را که واردمعرکه شود را نداشت او به خاطر من داشت کتک می خورد خودم را وسط می اندازم و بهزاد را با تمام توانم به سمت مردم می کشیدم ملت که تازه به خودشان آمد بودنند سریع به آمپولانس و پلیس زنگ زدنند
بهزاد خود را از مردم جدا کرد و به سمت ماشین برد توان راه رفتن را در پاهایش نمیدیدم انگار خود را روی زمین می کشید با غمی فراوان دستش را شون ام انداختم و با کمک بهناز او را کول کردیم البته نمی شد بگی کول چون وزن و من و بهناز کفاف او را نمی داد سریع بهزاد را به درمانگاه رساندیم خدا را شکر مشکلی نداشت
-بهناز میای پیشم ؟
-میشه بهزاد هم بیاد پیشمون آخه اگه مامان و بابام این جوری ببیننش سکته می کنند همم می ترسم دیدی که چه بلای داشتن سرت میاوردن؟
-آره بیاد پیش خودمان
پشت ماشین خواب خواب بود از شدت درد دست هایش مشت شده بود و نفسش به راحتی بالا نمیامد
-آقا بهزاد پاشید خواهش می کنم
چشمانش کمی باز می شد و از عوارض ضربه ی محکم آن مردک پلکش میافتاد

-بهناز چی کار کنیم ؟
-نمیدونم
با عجله به سمت کانکس نگهبان پیش می روم :آقا غلام آقا غلام؟!!
-بله خانم چی شد این وقت شب؟
-راستش پسر عموم آمده دعوا شد بود کتک مفصلی خورده ما نمی تانیم تا دم آسانسور ببریمش میشه کمکمون کنید؟
-باشه چشم الان حیدر صدا می زنم میایم ببریمشون بالا
-مرسی
حیدر و آقا غلام بهزاد را روی تخت قرار می دهند به آشپزخانه می روم و سوپ شیر خوش مزه ای را درست می کنم
-بهناز براش می بری یا ببرم
-با لبخندی زیبا:تو براش ببر بزار زحماتت ببینه
-همش تقصیر من و تو اگه مسخره اش نمی کردیم این اتفاق نمی افتاد
-حالا گذشته ها گذشته به فکر حال باش
تقه ای به در می زنم در را باز می کنم و خود را به بالی سرش می رسانم
سرش را روی بالشت میزان می کنم و خیلی با ملایمت سوپ را به خوردش می دهم
-میشه آب بهم بدی؟

لیوان آب را به لبانش نزدیک می کنم
-آول خودت بخور.

چـ ـ ـ ـ  ـ ـ ـ ـ ی؟من بخورم
مقدار اندکی از آب لیوان را سر می کشم و لیوان را به لبانش دوباره نزدیک می کنم
-مرسی خوش طعم ترین غذا و آبی بود که تا حالا خورده بودم
-خواهش می کنم .خب استراحت کنید من و بهناز هم سعی می کنیم آرام باشیم تا به قولی موجب آزار و اذیتون نشیم راستش معذرت می خوام بابت حرفای که زدم از عمد نبود شما که من می بخشید؟
-این چه حرفی تو باید من ببخشی.
با خجالت از اتاق خارج می شوم "بهزاد کتک ها را به خاطر من نوش جان کرده بعد میگه تو باید من ببخشی می بینی چه مرد متواضع و فروتنی هستش واسه همین که من عاشقش شدم"
-کرشمه من خوابم میاد بیا بریم
-تو روی تخت بخواب من روی زمین راحتم
-اه ول کن بیا هر دومون روی زمین بخوابیم باهات حرف ها دارم
-بفرمایئد من سرا پا گوشم
-داداشت مثل خودت خوشگله به عشق در نگاه اول اعتقاد داری؟
-آره دارم
-خب من از کامیار خوشم آمد یک جورایی از وقتی دیدمش دارم بهش فکر می کنم احساس خوبی دارم بهش وقتی تو توی اتاق کنار بهزاد بودی ناخدا گاه به سمت اتاقش رفتم و پیراهنش را در آغوش کشیدم عطر تنش آرامم کرد استرس و ترسم را نابود کرد کی بر می گرده ؟
-با تعجب:شوخی می کنی ؟خل شدی؟یه شب عاشق شدی؟
-نه دارم جدی می گم دوسش دارم
صدای قه قه ام سکوت خانه را در هم شکست با یاد آوردن بهزاد قه قه ام را خوردم
-خیلی خری پس تو هم به بهزاد علاقه داری من باید بهت بخندم؟بیا یه شرط بزاریم من تو را بهزاد می رسانم تو من و به کامیار برسان نظرت؟
-بزار فکر کنم.......خب باشه نظرم مثبت
-وای آرام بودم آرام تر شدم حالا می توانم به راحتی چشمان را روی هم بگذارم
در دلم به حرف هاش می خندیدم ولی جدا یا عاشق شدن من هم این چنین خنده  دار بود همانند یک جوک به یاد ترانه ای که ستار می خواند افتادم "البته بگما دقیق یادم نیست فقط همین یک تکیه اش یادمه "منم یک روز به اشک سرد به عاشق می خندیدم خب بعدش چی بود یادم نمیاد هه هه هه


-کرشمه پاشو بریم دانشگاه
-بیدارم بهزاد که نمی تونه با اون دکوراسیون صورتش و درداش بیاد باید یکیمون بمونه.
-خونه ی خودت خودتم بمون
-بمونم واقعا؟؟؟؟؟؟؟
-آره نمی خورتت که
-بس پاشو برو برای منم جزوء بنویس
دست و صورتم شستم و صبحانه ی مفصلی آماده کردم و میز خیلی با سلیقه چیدم در اتاق چند ضربه زدم
-آقا بهزاد می تونم بیام داخل؟
با صدای خواب آلود:بفرمایئد
-صبحانه را آماده کردم بزارید کمکتون کنم راه برید
-مرسی شما برید من خودم میام
-می تونید؟
-بفرمایئد
این چرا اینجوری کرد به درک خودت را بیا
لنگ لنگان خودش به دستشویی رساند و باز لنگ لنگان خود را به میز رساند خندم گرفته بود و مجبور بودم بخورمش صورتم حالت چپ چلاغ گرفته بود
-بخند با این حرکات خفه میشی
با اجازه ی خودش از شدت خنده پخش میز شدم بهزاد سالم که با غرور گام بر می داشت حالا لنگ لنگ خودشم ته چهرش داشت می خند
بعد از صبحانه آقا روی راحتی ها لمیده بودو به
LEDنگاه می کرد میز جمع کردم براش آب پرتقال و شیرینی تر می بردم این قدر غرق تلویزیون بود متوجه من نمی شود کلا دیگه داشت می رفت رو نرو
تمام مدت خودم با اینترنت و آشپزی گرم کرم تا حداقل کمتر حرص بخورم یه دستت درد نکنه نمی گه  این همه شستم سابیدم واسه آقا
-کرشمه برام آب میاری؟
جانم نکنه واقعا فکر کرده من کلفتشم چرا اسمم بدون پیشوند پسوند گفت؟
لیوان آب دادم دستش که ناشیانه دستم کشید طرف خودش لیوان از دستم افتاد آبش پاشید روی جفتمون منم پرت شدم تو بغلش به چه گرم چه نرم
-خیلی وقته منتظر یک فرصت برای باتو حرف زدن بودم که خداروشکر امروز سر خری وجود نداره
منم که کلا لال شده بودم و داشتم رفتار ها رو تجزیه و تحلیل میکردم
-من خیلی وقته د
در همین موقع که بهزاد داشت جمله اش را کامل میکرد صدای اف اف بلند شد بلند شدم در و زدم بهناز آمد داخل بهزاد صورتش را با ناراحتی و اندوه به سمت تلویزیون چرخاند
ای بهناز خدا لعنتت کنه بعد از عمری داشت حرف میزد
وقتی در را به روش باز کردم متوجه ی جو سنگین خانه شد و با حالت صورتش می پرسید چی شده؟
کشیدمش توی آشپزخانه :آخه این چه موقع آمدن بهزاد داشت حرف می زد
-اگه خیلی ناراحتی من میرم بیرون
-راست میگی پس بروگمشو
-گمشو مگه خلم توی این ظهر که از آسمان آتیش میباره برم بیرون
-باشه تو که کامیار می خوای دارم برات

-
خفه شو
برای ناهار خورشت سبزی درست کرده بودم با کمک بهناز میز چیدیم و بهزاد دوباره با اون بای چلاغش خودش رساند به میز
-مرسی کرشمه خیلی خوشمزه بود
-خواهش می کنم
بهناز هم مدائم زیر چشمی علامت می داد ولی بهزاد واقعا از دیشب پیشرفت کرده بهش امیدوار شدم بعد از ناهار بهزاد و بهناز راهی خونه ی خودشان شدن من موندم تنهایی هایم کاشکی این تنهایی ها زودتر پر می شد تلویزیون روشن کردم تمام هوش و حواس پی اتفاقات اخیر بود فقط نگاهم سمت تلویزیون بود

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1392ساعت 21:24 توسط ریحانه سادات خوش نظر |
دوستان گلم به خاطر اینکه رمان در حال نوشته شدن است پس به پست برایتان می گذارم

اگر نظر بزارید ادامه ش رو هم براتون می ذارم

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1392ساعت 21:23 توسط ریحانه سادات خوش نظر |

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1392ساعت 16:24 توسط ریحانه سادات خوش نظر |

گویند “می” نمی شود از راه گوش خورد

من “یا حسین” می شنوم مست می شوم . . .

آغاز دهه محرم تسلیت باد

متن کوتاه و زیبا برای محرم

ما سینه زنان رسم جنون باب نمودیم

جان و سر خود هدیه به ارباب نمودیم

از عمق درون ناله و فریاد نمودیم

با سینه زدن زلزله ایجاد نمودیم . . .

دوبیتی ویژه محرم

تـا هست جهــان شـور محــرم باقیست

این جلوه ی جان در همه عالـم باقیست

ازنـالـه ی نـیـنــوای یـاران حسـیـن

همواره به لب زمـزمه ی غم باقیست . . .

اشعار ویژه محرم 92

فانوس اشک هایتان را روشن کنید ، ماه غریبی شهید نینواست .

فرارسیدن ماه محرم تسلیت باد

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1392ساعت 16:24 توسط ریحانه سادات خوش نظر |

-برای مثال شکستگی جمجمعه آقای خسروی از نوع کما هااست که از لحاظ پزشکی امیدی نیست و فقط باید به معجزه‏ی خدا امید داشت خانم


ادامه مطلب

نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1392ساعت 22:42 توسط ریحانه سادات خوش نظر |

-نه حالش  نیست عمو اینا فردا می خواهند بیان خونه ی ما گفت می خواد با بابا صحبت کنه فرزاد که خیلی خوش حال بود و با شیطنت به چشم هایم نگاه می کرد
تو فکر می کنی چه خبره مهنا؟ من که واقعا دارم دیوانه میشم خدا فردا را به خیر بگذراند خسته شدم بس که فک زدم خداحافظ
-باشه بابای


ادامه مطلب

نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1392ساعت 22:41 توسط ریحانه سادات خوش نظر |



-5کیلو !!!!!!!!،من نــــــمــــی کــــــــنــــــم
-یادت نره تو نوکر این خانه
عصابم دیگه ریخته بهم در همین لحظه ها  فکری شیطانی به سرم زد

ادامه مطلب

نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1392ساعت 22:37 توسط ریحانه سادات خوش نظر |
تمدید عشق
  
 
 
نگاه بهش میکنم و میگم کجا میری؟
-به تو چه ،تو حواست به کارهای خودت باشه تو کارای منم فوضولی نکن -با داد و فریاد:یعنی چی آخه تا کی باید این رفتارت را تحمل کنم بسه تو را خدا ،دیگه بسه، آخه چرا؟ من چه کار کردم که جوابش اینه
بدون توجه ای به حرفام از خانه به بیرون میرود می زنم زیر گریه تا کی باید به خاطر هیوا و عشقم نسبت خودش تحمل کنم و دم نزنم ویدا به خدا واگذارت می کنم، به خدا نمی بخشمت کی فکرش رو میکرد زندگیم این جوری بشه میرم تو آشپز خانه تا نهار درست کنم ولی از درد کتک هایی که دیشب خوردم نمی توانم یه لحظه رو پاهام وایسم با هزار زحمت خودم رو می رسانم به سمت اتاق دختر کوچولوم،هیوا  فقط وجود هیوا که بهم قدرت جنگیدن میده سرش رو نوازش میکنم و یه بوس می کارم رو گونش و کنارش دراز میکشم و به گذشته های نزدیک فکر می کنم


 
 
 
 
 
 
 

ادامه مطلب

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1392ساعت 15:49 توسط ریحانه سادات خوش نظر |